صحر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صحر. [ ص َ ] (ع مص ) پختن چیز را. ◄ بجوش آوردن آفتاب دماغ کسی را و اذیت دادن آنرا. (منتهی الارب ). ◄ گرم کردن شیر تا سوخته شود. (تاج المصادر بیهقی ).
صحر. [ ص ُ ] (اِخ ) وی دختر لقمان است و برادر او را لقیم نام بود. و لقیم و صحر بغارت شدند و شتران بسیار یافتند و لقیم بخانه شد و صحر شتری از آن لقیم را بکشت و پدر خویش لقمان را طعامی ساخت و لقمان چون دانست شتر از آن لقیم است از رشکی که بر فرزند خود میبرد دختر را چنان بزد که درگذشت و این عقوبت مثل گشت هر که را عقوبت بیند و او را گناهی نبود. و گویند ما لی ذنب الا ذنب صحر. و رجوع به البیان و التبیین چ مطبعه ٔ رحمانیه ج ٣ ص ٢٧ شود.
صحر. [ ص َ ح َ ] (ع اِ) سرخی سپیدی آمیخته . (منتهی الارب ).