صحت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صحت . [ ص ِح ْ ح َ ] (ع مص، اِمص ) تن درست شدن . (مصادر زوزنی ). هیئة یکون بها بدن الانسان فی مزاجه و ترکیبه بحیث یصدر عنه الافعال سلیمةً. (بحرالجواهر). مقابل سقم و بیماری . سداد. تندرستی . سلامت . درستی . بشدن بیماری . برخاستن از بیماری . بی عیبی . بی آهوئی : سلامت دان که در کم گفتن تست چو صحت کان هم از کم خفتن تست . ناصرخسرو. و هر کجا بیماری یافتم که در وی امید صحت بود معالجه ٔ او بر وجه حسبت کردم . (کلیله و دمنه ). علاجی در وهم نیامد که موجب صحت اصلی تواند بود. (کلیله و دمنه ). اگر در معالجت ایشان برای حسبت سعی پیوسته آید و صحت و خفت ایشان تحری افتد اندازه ٔ خیرات و مثوبات آن که تواند شناخت . (کلیله و دمنه ). مدت ششماه میراندند کام تا بصحت آمد آن دختر تمام . مولوی . سلیمی که یک چند نالان نخفت خداوند را شکر صحت نگفت . (بوستان ). بخسته درنگری صحتش فرازآید بمرده برگذری زندگی ز سر گیرد. سعدی . ◄ درستی . راستی : مگر آنکه بر صحت آن قول بکلی واثق باشی . (گلستان ). اعمال مسلم را یا اعمال مؤمن را حمل بصحت باید کرد. تا ممکن است نباید گمان بد درباره ٔ مسلمان برد (؟). ♦ صحت عمل ؛ درستی . درست کاری . ♦ صحت و سقم ؛ راستی و نادرستی .