صبوح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صبوح . [ ص َ ] (ع اِ) بامدادی از شیر و شراب و مانند آن، خلاف غبوق . (منتهی الارب ). شرابی که بوقت بامداد خورده میشود، ضد غبوق که بوقت شام خورند. (غیاث اللغات ). آن شراب که از پس صبح خورند. (ربنجنی ) (مهذب الاسماء). شرب در صبح . (بحر الجواهر). شرابی که بامداد خورند. (دهار) : صبوح از دست آن ساقی صبوح است مدام از دست آن دلبر مدام است . منوچهری . خوشا جام میا خوشا صبوحا خوشا کاین ماهرو ما را غلام است . منوچهری . سوی رز باید رفتن بصبوح خویشتن کردن مستان و خراب . منوچهری . خون حسین آن بچشد در صبوح واین بخورد ز اشتر صالح کباب . ناصرخسرو. ای ساقی سمن بر، درده تو باده ٔ تر زیرا صبوح ما را هل من مزید باید. سنائی . بهر صبوح از درم مست درآمد نگار غالیه برده پگاه بر گل سوری بکار. خاقانی . بنیاد عقل برفکند خوانچه ٔ صبوح عقل است هیچ هیچ مگو تا برافکند. خاقانی . همه با دردسر از بوی خمار شب عید بصبوح از نو رنگی دگر آمیخته اند. خاقانی . هم صبوح عید به کزبهر سنگ انداز عمر روزه ٔ جاوید را روزی مقدر ساختند. خاقانی . حریف صبوحم نه سبوح خوانم که از سبحه ٔ پارسا میگریزم . خاقانی . مستان صبوح آموخته وز می فتوح اندوخته می شمع روح افروخته، نقل مهیا ریخته . خاقانی . بی سیم و زر بشو تو و با سیم بر بساز کزبهر تو صبوح دو صد کیسه زر گشاد. خاقانی . جرعه ٔ جان از زکات هر صبوح بر سر سبوح خوان افشاندمی . خاقانی . در صبوح آن راح ریحانی بخواه دانه ٔ مرغان روحانی بخواه . خاقانی . گرچه صبوح فوت شدکوش که پیش از آفتاب زآن می آفتاب وش یاد صبوحیان خوری . خاقانی . مرغ بهنگام زد نعره ٔ هنگامه گیر کز همه کاری صبوح خوشتر هنگام صبح . خاقانی . نورهان دو صبح یک نفس است آن نفس صرف کن برای صبوح . خاقانی . هنگام صبوح موکب صبح هنگامه دریده اختران را. خاقانی . از من آموز دم زدن بصبوح دم مستغفرین بالاسحار. خاقانی . پیش کان قرّا شود سبوح خوان در صبوح عیش جان درخواستند. خاقانی . ترک سبوح گفته وقت صبوح عابدان سبحه ها دراندازند. خاقانی . تا بشب هم صبوح نوروز است روز در کار آن کنید امروز. خاقانی . ز گرمی روی خسرو خوی گرفته صبوح خرمی را پی گرفته . نظامی . رخساره بر آن زمین همی سود تا صبح در این صبوح می بود. نظامی . چه خوش باشد آهنگ نرم حزین بگوش حریفان مست صبوح . سعدی (گلستان ). موسم نغمه ٔچنگست که در بزم صبوح بلبلان را ز چمن ناله و غوغا برخاست . سعدی . گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست از می کنند روزه گشا طالبان یار. حافظ. تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند چنگ و صنجی بدر پیر خرابات بریم . حافظ. صبوح گویم سبوح گوی چون باشم چو من ملامتی رخصه جوی باده بیار. ؟ ◄ اکل در بامداد. (بحر الجواهر). چاشت . (مهذب الاسماء) (ربنجنی ). ◄ ماده شتر که در بامداد دوشیده شود. (منتهی الارب ). ◄ پگاه . (منتهی الارب ). صبح زود : گفت چرا در صبوح باده نخواهی کنونک حجله برانداخت صبح، حجره بپرداخت خواب . خاقانی . آن می که منادی صبوح است آباد کن سرای روح است . نظامی . مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح ورنه گر بشنود آه سحرم بازآید. حافظ. شب یلدای بخششت را چرخ چه شود گر دم صبوح دهد. گلخنی قمی .
صبوح .[ ص َ ] (اِخ ) نام وی میرزا محمدعلی و از نجبای اصفهان است . نظر بحدت ذهن از بیشتر صنایع مطلع بود و چهار تار را خوب میزد. این شعر ازوست و بد نگفته است : پائی نه که چون آئی از شوق ز جا خیزم دستی نه که برخیزم در دامنت آویزم افغان که در این منزل جائی نه که آسایم فریاد کزین وادی پائی نه که بگریزم . و او راست : به این امید که افتد بروی یار نگاهم نشسته ام بره انتظار و چشم براهم فغان که نیست بکوی تو و بروی تو هرگز گذار سال به سال و نگاه ماه بماهم . و نیز از اوست : آگاهی از آنش نه که در بندگی افتاد پنداشت زلیخا که خریده است غلامی . (از آتشکده ٔ آذر ضمن تراجم شعرای معاصر وی ). و رجوع به ترجمه ٔ تاریخ ادبیات براون ج ٤ ص ١٨٦ و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.