صبغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صبغ. [ ص ِ ] (ع اِ) نانخورش . و منه قوله تعالی : و صبغ للاکلین (قرآن ٢٠/٢٣). (منتهی الارب ). نانخورش . (ترجمان علامه جرجانی ) (ربنجنی ). خورش . ادام . قاتق . ◄ و یقال : ما اخذه بصبغ ثمنه ؛ یعنی نگرفت آن را بر وفق قیمت آن بلکه گران خرید. (منتهی الارب ). ◄ و انها لحدیثة الصبغ؛ یعنی اول زن است که به زنی درآمده و ازدواج یافته بااو. (منتهی الارب ). اول ماتزوج بها. (اقرب الموارد). ◄ رنگ . (غیاث اللغات ) (اقرب الموارد).
صبغ. [ ص َ ] (ع مص ) تعمید دادن : صالح عمربن الخطاب بنی تغلب بعدبماقطعوا الفرات ... علی ان لایصبغوا صبیاً و لایکرهوه علی دینهم ... و کان داودبن کردوس یقول لیست لهم ذمةلانهم قد صبغوا فی دینهم ... (فتوح البلدان ص ١٩٠).
صبغ. [ ص ِ ب َ ] (ع اِ) رنگ . (منتهی الارب ).