صبحگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صبحگه . [ ص ُ گ َه ْ ] (اِ مرکب، ق مرکب ) صبحگاه . بامدادن . مخفف صبحگاه : صبحگه چون صبح شمشیر آخته بر کافران تا به شمشیر از همه گرد هوان انگیخته . خاقانی . زناشویی به هم خورشید و مه را رحم بسته بزادن صبحگه را. نظامی . گر چه ما بندگان پادشهیم پادشاهان ملک صبحگهیم . حافظ. رجوع به صبحگاه شود.