صاف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ ازع. ] (ص.)<BR>۱- روشن، زلال.<BR>۲- آفتابی.<BR>۳- پاک، بی آلایش.<BR>۴- هموار، بی چین و چروک. ؛ ~ و پوست کنده به طور صریح و آشکار. ؛ ~ و صوف منظم و مرتب.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ازع. ] (ص.) ۱- روشن، زلال. ۲- آفتابی. ۳- پاک، بی آلایش. ۴- هموار، بی چین و چروک. ؛ ~ و پوست کنده به طور صریح و آشکار. ؛ ~ و صوف منظم و مرتب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صاف . [ فِن ْ ] (ع ص ) (از «ص ف و») یوم صاف ؛ روز سرد صاف بی ابر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). صَفْوان .
صاف . (اِخ ) اسم است ابن صیاد را. (منتهی الارب ).
صاف . (اِخ )کوهی است در تهامة مر بنی ذئل را. (معجم البلدان ).
مترادف و متضاد واژهدان
پرداخته، صیقلی، لغزنده، نرم، نشو، هموار تخت، مستوی، مسطح راست، شق پاک، پالوده، روشن، زلال خالص، مروق، ناب بیآلایش، وضیع (متضاد: خشن، زبر)
فرهنگ طیفی واژهدان
هموار، مسطح، تخت، مستقیم، صیقلی، کرکی، مخملی، مخملین آبساب اتوکشیده، سهتیغ لغزنده، سر، لیز، روغنی، چرب کند همگن تراز، افقی خالص، ساده
واژگان فارسی سره واژهدان
یکنواخت، هموار، نرم، بیآلایش