صاحب نظر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. نَ ظَ) [ ع. ] (ص مر.)<BR>۱- آن که در امر یا اموری دارای نظر صایب است.<BR>۲- دیندار، متدین.<BR>۳- عارف.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. نَ ظَ) [ ع. ] (ص مر.) ۱- آن که در امر یا اموری دارای نظر صایب است. ۲- دیندار، متدین. ۳- عارف.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صاحب نظر. [ ح ِ ن َ ظَ ] (ص مرکب ) باریک بین . روشندل . آگاه . بینا. دیده ور. بصیر. باهوش . آنکه به چشم دل در کارها نگرد : نیست برِ مردم صاحب نظر خدمتی از عهد پسندیده تر. نظامی . پادشاهی بود و او را سه پسر هر سه صاحب فطنت و صاحب نظر. مولوی . پس دو چشم روشن ای صاحب نظر بهتر از صد مادر است و صد پدر. مولوی . مرغ جایی که علف بیند و چیندگردد مرد صاحب نظر آنجا که کرم بیند و جود. سعدی . آن نه صاحب نظر بود که کند از چنین روی در بروی فراز. سعدی . وصل خورشید به شب پرّه ٔ اعمی نرسد که در این آینه صاحب نظران حیرانند. حافظ. دوستان عیب من بیدل حیران مکنید گوهری دارم و صاحب نظری میجویم . حافظ. بنمای به صاحب نظران گوهر خود را عیسی نتوان گشت به تصدیق خری چند. صائب . ◄ جمال پرست . آنکه از نظر به جمال خوبان لذت گیرد بی نظر ریبة : گروهی نشینند با خوش پسر که ما پاکبازیم و صاحب نظر. سعدی . هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظراست عشق بازی دگر ونفس پرستی دگر است . سعدی . سهل بود آنکه به شمشیر عتابم میکشت قتل صاحب نظر آن است که قاتل برود. سعدی . میان عاشقان صاحب نظر نیست که خاطر پیش منظوری ندارد. سعدی . هر کس به تعلقی گرفتار صاحب نظران به روی منظور. سعدی . گوشه ٔ چشم رضائی به مَنَت باز نشد این چنین عزت صاحب نظران میداری . حافظ. در خیال اینهمه لعبت به هوس میبازم بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد. حافظ. ناظر روی تو صاحب نظرانند آری سر گیسوی تو در هیچ سَری نیست که نیست . حافظ. ◄ عارف : بفرمود صاحب نظر بنده را که خشنود کن مرد دَرْمَنده را. سعدی . که صاحب نظر بود و درویش دوست هر آن کاین دو دارد ملک صالح اوست . سعدی . ◄ بلندهمت . عالی طبع. ضد تنگ نظر : کوته نظران را نبود جز غم خویش صاحب نظران را غم بیگانه و خویش . سعدی . نظر آنانکه نکردند بدین مشتی خاک الحق انصاف توان داد که صاحب نظرند. سعدی .
فرهنگ طیفی واژهدان
مطلع، آگاه، ایدئولوگ، نظریهپرداز، تئوریسین، خبره، افراد بصیر، اهل ذوق، باذوق دوستدار، کلکسیونر، آدم خوشسلیقه مستشرق، باستان شناس آدم شیفته آگاهان سیاسی، منابع آگاه معنیشناس [صورت صفتی، متوجه، دانا، مطلع]
واژگان فارسی سره واژهدان
کاردان، سخنمند، رایمند، آگاه
کارشناس، کاردان
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی