صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۱۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دور باش از خط رخ دلدار هم میداشته است؟ باغ جنت گرد خود دیوار هم میداشته است؟ از هجوم شرم نتوان دید در رخسار یار چوب منع از جوش گل گلزار هم میداشته است؟ از خط پشت لبش شد تازه جان عالمی آب حیوان ابر گوهر بار هم میداشته است؟ یافتم از بیخودی ره در حریم وصل یار خواب سنگین دولت بیدار هم میداشته است؟ بیستون بتخانه چین شد ز سعی کوهکن اینقدر عاشق دماغ کار هم میداشته است؟ ناله از جا در نیارد کوه تمکین ترا در جواب، استادگی کهسار هم میداشته است؟ تا دلم سرد از جهان شد، از ثمر شد کامیاب نخل سرما برده برگ و بار هم میداشته است؟ خامشان هم نیستند آسوده از زخم زبان خار بیگل این گل بیخار هم میداشته است؟ دل دو نیم است از خموشیهای من غماز را بیزبانی تیغ لنگردار هم میداشته است؟ بر سویدای دل ما میکند افلاک سیر نقطهای در دور نه پرگار هم میداشته است؟ سنبلستان شد زمین از نقش پای کلک من پای چوبین اینقدر رفتار هم میداشته است؟ برده صائب سبزه خط زنگ غم از دل مرا دست در پرداز دل زنگار هم میداشته است؟