صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۰۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جویبار شیشه با دریای خم پیوسته است کشتی میرا چرا ساقی به خشکی بسته است؟ مشکل است از روی آتشناک دل برداشتن ورنه آتش از سپند من مکرر جسته است از نظر غایب نمیگردد به دوری چهرهاش دیده آیینه را نقشی چنین ننشسته است داغ دارد زلف عنبرفام را از پیچ و تاب رشته جان تا به آن موی کمر پیوسته است چون در آیینه، روی سخت این آهن دلان مینماید باز در ظاهر، ولیکن بسته است از پریشانی دل صد پاره را شیرازه کن تار و پود جسم تا از یکدگر نگسسته است بیسخن روشندلان بهتر به مضمون میرسند نامه وا کرده اینجا نامه سربسته است از فشار قبر گردد استخوانش توتیا هر که صائب خویش را در زندگی نشکسته است