صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۹۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نقطه خالش که نه پرگار سرگردان اوست کیست کز فرمان او گردن کشد، دوران اوست آفتابی را که شد چشمتر من پرده دار صبح محشر سینه چاک خنجر مژگان اوست برق جولانی که دارد در خم چوگان مرا آسمان بیسر و پا، گویی از میدان اوست نیست در مغز زمین موج طراوت از محیط این سفال خشک، سیراب از خط ریحان اوست آسمان چشمی که من بیمار او گردیدهام چهره خورشید، زرد از درد بیدرمان اوست هاله غبغب که پهلو میزند با ماه عید موج دور افتادهای از چشمه حیوان اوست نیست کار آسمان دل را مصفا ساختن از دل هر کس غباری خیزد، از جولان اوست از خرام او به عمر جاودان قانع مشو کاین چنین صد مصرع برجسته در دیوان اوست قلزم عشقی که من خاشاک او گردیدهام چهره گردون کبود از سیلی طوفان است آتشین رویی که نعل من ازو در آتش است آسمان چون دیده قربانیان حیران اوست نیست آسان در حریم وصل او ره یافتن چرخ نیلی، یک گره از جبهه دربان اوست عشق سلطانی است بیپروا که چندین ماه مصر از فرامش گشتگان گوشه زندان اوست گر چه دارد نعمت الوان فراوان خوان عشق میخورد هر کس جگر بیگفتگو مهمان اوست نیست صائب شکوهای از گردش دوران مرا درد روز افزون من از حسن بیپایان اوست