صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نازک اندامی که عالم تشنه آغوش اوست سایه بالای او از سرکشی همدوش اوست باده تلخی که ما را در سماع آورده است نه خم افلاک در وجد و سماع از جوش اوست زان گلاب تلخ کز رخساره گل میچکد میتوان دانست پند بلبلان در گوش اوست میتوان خواند از بیاض چهرهاش چون خط سبز گفتگوهایی که پنهان در لب خاموش اوست آدمی گر خون بگرید از گرانباری رواست کانچه نتوانست بردن آسمان، بر دوش اوست طوق قمری گر چه باشد صائب از دل تنگتر سرو با آن دستگاه حسن در آغوش اوست