صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۸۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خاکساری تا دلیل جان آگاه من است میکند هموار هر چاهی که در راه من است مشت بر خارا زدن، بازوی خود رنجاندن است میکند با خویش بد هر کس که بدخواه من است انتقام از دشمن عاجز به نیکی میکشم میکنم سرسبز خاری را که در راه من است خصم میپیچد به خویش از بردباریهای من این خروش سیل از دیوار کوتاه من است بلبل از غیرت به خون من گواهی میدهد ورنه هر برگی درین گلشن هواخواه من است دشت مجنون آهنین پایی ندارد همچو من دود از هر جا که برخیزد قدمتگاه من است این جواب آن غزل صائب که میگوید کلیم هر چه جانکاه است در این راه، دلخواه من است