صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۶۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سر گران از دل گذشتن، صید را خواباندن است دانه صیاد اینجا آستین افشاندن است نیست ممکن سر برآوردن به سعی از کار عشق ساحل این بحر خونین دست بر هم ماندن است زاهدان خشک را با عشق گشتن همسفر با سمند برق جولان، اسب چوبین راندن است گوشه گیری نقد میسازد بهشت نسیه را سر به جیب خود کشیدن، گل به جیب افشاندن است میکند اشک ندامت خواب غفلت را علاج گریه کردن، بر رخ مدهوش آب افشاندن است غم چه سازد با دل خوش مشرب دیوانگان؟ سنگ بر دریا زدن، بازوی خود رنجاندن است جز تماشا نیست از گل حاصل مرغ چمن قسمت اطفال از مصحف ورق گرداندن است دوربینی میکند نزدیک راه دور را خودحسابی نامه فردای خود را خواندن است از طبیبان بیسبب صائب مشو منت پذیر هست اگر این درد را درمان، به خود درماندن است