صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۶۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
حق پرستی، قطره را در کار دریا کردن است خودشناسی، بحر را در قطره پیدا کردن است بیوجود حق ز خود آثار هستی یافتن ذره ناچیز بیخورشید پیدا کردن است ترک دنیا کرده را باطن مصفا میشود چشم پوشیدن ز اوضاع جهان، وا کردن است صلح دادن سبحه و زنار را با یکدگر رشته سر در گم توفیق پیدا کردن است در حجاب خامشی با روح گلشن همزبان طوطیان را در پس آیینه گویا کردن است گر رسد باد مخالف، ور وزد باد مراد بادبان کشتی ما دل به دریا کردن است سینه را از خار خارکین مصفا ساختن جمع کردن خار و خس، در چشم اعدا کردن است بر زمین از سالکان گرمرو جستن نشان نقش پای موج را در بحر پیدا کردن است سر به زیر بال بردن بلبلان را در بهار غنچه محجوب را در پرده رسوا کردن است دیده یعقوب میباید برای امتحان کار بوی پیرهن هر چند بینا کردن است چون توان خاطرنشان طفل طبعان ساختن؟ این تماشاها که در ترک تماشا کردن است نیست ناقص را کمالی بهتر از اظهار عجز دستگیر ناشناور، دست بالا کردن است آستین بر گوهر عبرت فشاندن مشکل است ورنه صائب را چه پروای تماشا کردن است؟