صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۴۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سینهام از داغ رنگارنگ صحرای گل است پای من از زخم خار خونچکان پای گل است برنمی آرد مرا جوش بهاران از قفس بیدماغان محبت را چه پروای گل است؟ عشق میچیند ز دلسوزی بلای حسن را در دل بلبل خلد خاری که در پای گل است رتبه حسن از غرور عشق ظاهر میشود باغبان نازی اگر دارد ز بالای گل است مستی من نیست موقوف شراب لاله رنگ غنچه منقار من لبریز صهبای گل است شرم میدارد نگاه از خیره چشمان حسن را چون نباشد باغبان در باغ، یغمای گل است سردمهری را اثر در سینههای گرم نیست عندلیب مست ما فارغ ز سرمای گل است از سخن سنجان شود صائب بلند آوازه حسن شعله آواز بلبل محفل آرای گل است