صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۳۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خط به گرد آن لب چون نوش دیدن مشکل است چشمه امید را خس پوش دیدن مشکل است سوخت در فصل خزان خاموشی بلبل مرا ترجمان عشق را خاموش دیدن مشکل است برنیارد سر ز زیر بال اگر قمری رواست سرو را با خار و خس همدوش دیدن مشکل است تا ز جوش افتاد می، میخانه شد زندان من سینههای گرم را بیجوش دیدن مشکل است آب میسازد نگه را چهرههای شرمناک در رخ گلهای شبنم پوش دیدن مشکل است میکنم از گریه آخر خانه زین را خراب خرمن گل را به یک آغوش دیدن مشکل است خامشی با دستگاه معرفت زیبنده است بر سر خوان تهی سرپوش دیدن مشکل است جز گرانی نیست از گوهر صدف را بهرهای حسن معنی را به چشم گوش دیدن مشکل است از مروت میکنم زهاد را تکلیف می دشمنان خویش را باهوش دیدن مشکل است مصرع برجسته صائب بینیاز از مصرع است با قیامت یار را همدوش دیدن مشکل است