صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سعی در تحصیل اسباب جهان بیحاصل است آنچه نتوان برد با خود، جمع آن بیحاصل است نیل چشم زخم میباید سعادتمند را شکوه کردنای هما از استخوان بیحاصل است مینماید هر چه هست آیینه از زیبا و زشت خودستایی در حضور عارفان بیحاصل است خاک در چشم توقع زن که در ایام ما دولت بیدار چون خواب گران بیحاصل است دانه از خاک فراموشان نمیآید برون گریه کردن بر مزار رفتگان بیحاصل است حاصلی جز بار دل نتوان ز سرو و بید یافت عرض حاجت پیش این بیحاصلان بیحاصل است چشم ریزش داشتن از چرخ مینایی خطاست پیش ابر خشک وا کردن دهان بیحاصل است نیست ممکن چرخ کجرو راست گردد با کسی راستی چون تیر جستن از کمان بیحاصل است حق شناسان بینیازند از دلیل و رهنما چون شود منزل عیان، سنگ نشان بیحاصل است وقت خط سبز صائب غافل از خوبان مشو در بهاران تن زدن در آشیان بیحاصل است