صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۲۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
این ز همت خالی و آن از طبع پر میشود دست عالی زین سبب بهتر ز دست سافل است چون بود انگور شیرین، باده گردد تلختر میشود دیوانگی کامل، خرد چون کامل است خرمن بیحاصلان از خوشه پروین گذشت دانه امید صائب همچنان زیر گل است هر که بر دوش است بارش در تلاش منزل است راحت منزل ندارد هر که بارش بر دل است بس که دلها از تماشای تو گردیده است آب از سر کوی تو بیکشتی گذشتن مشکل است! پنجه فولاد میتابد نگاه عجز ما گر ببندد چشم ما را، حق به دست قاتل است آهوی مشکین به آسانی نمیآید به دام در کمند آوردن خوبان نوخط مشکل است خاطر لیلی غبارآلود غیرت میشود ورنه پیش چشم مجنون هر سیاهی محمل است در کنار جسم جان را از کدورت چاره نیست خاک میلیسد زبان موج تا در ساحل است حسن را خودداری از اظهار مانع میشود ورنه بهر عندلیبان غنچه هم خونین دل است در زمین پاک ما ریگ روان حرص نیست از رگ ابری مراد مزرع ما حاصل است هیچ چشمی در غبار سرمه حیرت مباد! زنده از دریاست ماهی و ز دریا غافل است این که دست علو را از سفل بهتر گفتهاند این کرامت تا نپنداری غنا را حاصل است