صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۱۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شهپر پروانه ما را جلا در آتش است صیقل آیینه تاریک ما در آتش است گرم رفتاران نمیبینند زیر پای خویش گر به آب خضر افتد راه ما در آتش است عارفان از قهر بیش از لطف مییابند فیض بر خلیل الله باغ دلگشا در آتش است وای بر من کز فروغ گوهر یکتای او نعل هر موجی درین دریا جدا در آتش است خون گرم ما شهیدان را چسان پامال ساخت؟ پای سیمینی که از رنگ حنا در آتش است شد نهان از دیدهها تا گوشه ابرو نمود نعل ماه نو نمیدانم کجا در آتش است برنیاید خارخار از طینت ماهی به فلس غوطه گر در زر زند، حرص گدا در آتش است آتش و پنبه است با هم صحبت آهن دلان نعل تیغ کج ازان گلگون قبا در آتش است بس که از خوبی گلوسوزست سر تا پای او دل ز حیران نمیداند کجا در آتش است آرزوها در کهنسالی دو بالا میشود نعل حرص پیر از قد دو تا در آتش است میپرد چشم سبک مغزان پی دنیای پوچ از برای برگ کاهی کهربا در آتش است شوق، صائب میشود افتادگان را بال و پر در بیابان طلب هر نقش پا در آتش است