صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۰۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر نباشد در نظر لیلی مرا هامون بس است نقش پای ناقه برگ عیش این مجنون بس است گر نسازد یوسفی هر روز گردون جلوه گر تا قیامت خلق را آن حسن روزافزون بس است در سواد آفرینشای خداجو پر مپیچ چون ز لفظ آمد به کف سر رشته مضمون بس است وسعت مشرب ز منزل میبرد تنگی برون در جهان آب و گل، خم بهر افلاطون بس است گر به گل گیرد در میخانهها را محتسب ما خمارآلودگان را آن لب میگون بس است طعنه بیحاصلی بر سروای قمری مزن برگ سبزی ارمغان مردم موزون بس است در گلستان کرم نخلی ز بیآبی نماند تا به کی خواهی دواندن ریشه، ای قارون بس است در جوانی هر چه کردی، گشت غفلت عذرخواه صبح آگاهی ز پیری بردمید اکنون بس است اینقدر استادگیای آسمان در کار نیست تشنه ما را کف آبی ازین جیحون بس است خجلت از همصحبتان خام بردن مشکل است ورنه ما را از شراب تلخ صائب خون بس است