صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۰۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گوش گیران قفس را نکهت گلشن بس است دیده کنعانیان را بوی پیراهن بس است ظلمت شبهای غم را لشکری در کار نیست این سیاهی را فروغ باده روشن بس است عقل بیجا میکند پا از گلیم خود دراز ذره را میدان جولان دیده روزن بس است از تنزل میتوان دادن فلک را خاکمال خاکساری سد راه جرأت دشمن بس است سیلیی خاموش سازد طفل بازیگوش را عقل دعوی دار را یک رطل مرد افکن بس است چون نباشد دل به جای خود، زره دام بلاست اهل جرأت را لباس جنگ، پیراهن بس است نیست صائب دیده ما بر فروغ عاریت بیکسان را شمع بالین دیده روشن بس است