صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگر نه مد بسم الله بودی تاج عنوانها نگشتی تا قیامت نوخط شیرازه، دیوانها نه تنها کعبه صحرایی است، دارد کعبه دل هم به گرد خویشتن از وسعت مشرب بیابانها به فکر نیستی هرگز نمیافتند مغروران اگر چه صورت مقراض لا دارد گریبانها سر شوریدهای آوردهام از وادی مجنون تهی سازید از سنگ ملامت جیب و دامانها حیات جاودان خواهی به صحرای قناعت رو که دارد یاد هر موری در آن وادی سلیمانها گلستان سخن را تازه رو دارد لب خشکم که جز میرساند در سفال خشک، ریحانها؟ نمیبینی ز استغنا به زیر پا، نمیدانی که آخر میشود خار سر دیوار، مژگانها کدامین نعمت الوان بود در خاک غیر از خون؟ ز خجلت بر نمیدارد فلک سرپوش این خوانها چنان از فکر صائب شور افتاده است در عالم که مرغان این سخن دارند با هم در گلستانها