شیفته شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیفته شدن . [ ت َ / ت ِ ش ُ دَ ](مص مرکب ) عاشق شدن . مفتون شدن . اعزام . (یادداشت مؤلف ). تولیه . (المصادر زوزنی ). کلف . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). استهامه . (یادداشت مؤلف ) : از آنکه نرگس لختی بچشم تو ماند دلم به نرگس بر شیفته شده ست و تباه . فرخی . هر مهتری که وی را بدیدی ناچار شیفته ٔ وی شدی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٢٣). ابتدای توبه ٔ وی [ ابوحفص نیشابوری ] آن بود که بر کنیزکی شیفته شد. (کشف المحجوب هجویری ). این از بلا گریخته یعنی که شاعیم فتنه به جهل و شیفته ٔ کربلا شده ست . ناصرخسرو. ماه نو دید عدو بر علمش شیفته شد ماه نو شیفته را بر سر سودا دارد. ظهیر فاریابی . در راه وفای او شد شیفته خاقانی هر روز قفای نو از دست زبان خوردن . خاقانی . عقل شده شیفته ٔ روی تو سلسله ٔ شیفتگان موی تو. نظامی . ◄ دیوانه شدن : مانی به ماه نو که بشیبم چو بینمت چون شیفته شوم کنی افسون به دوستی . خاقانی . آری چو فتنه عید کند شیفته شود دیوانه ٔ هوا ز هلال معنبرش . خاقانی . شیفته شد عقل و تبه گشت رای آبله شد دست و زَمِن گشت پای . نظامی .