شیرکش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیرکش . [ ک ُ ] (نف مرکب ) شیرکشنده . کشنده ٔ شیر. آنکه شیر را بشکند و بکشد. (یادداشت مؤلف ). ◄ کنایه از باجرأت ومتهور و شجاع و دلیر. (یادداشت مؤلف ) : کشان دُم ّ بر پای و بر یال بش سیه سم و کفک افکن و شیرکش . فردوسی . امیر یوسف گرگ افکن است و شیرکش است ز گرگ و شیر بجان رسته بود رستم زال . فرخی . کنون خسرو شیرکش خوانمت من که این نام بر تو نباشد مزور. فرخی . ◄ (اِ مرکب ) کبوتر. (ناظم الاطباء).
شیرکش . [ ک َ ] (اِخ ) دهی است از بخش چگنی شهرستان خرم آباد. سکنه ٔ آن ٣٠٠ تن . آب آن از رودخانه ٔ کشکان . ساکنان از طایفه ٔ شاهسوند هستند و در زمستان ییلاق می روند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).