شیروان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیروان . [ شیرْ ] (اِخ ) غوری . از سرکردگان مسعود غزنوی و از مردم غور بود که مسعود در لشکرکشی به غور بروزگار پدر او را با نواخت و صله به سپاه خویش آورد و فرماندهی داد. بیهقی گوید : امیر دانشمندی به رسولی آنجا فرستاد با دو مرد غوری ازآن ِ ابوالحسن و شیروان . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١١١). بوالحسن خلف و شیروان که ایشان را پایمرد کرده بود شفاعت کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١١٤). بر اثروی شیروان بیامد و این مقدمی دیگر بود از سرحد غور و گوزگانان که این خداوندزاده وی را استمالت کرده بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١١٠). و بوالحسن خلف را برراست خویش فرستاد و شیروان را بر چپ . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١١٢). اسیران را یک نیمه به ابوالحسن سپرد و یک نیمه به شیروان . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١١٤).
شیروان . [ شیرْ ] (ص مرکب ) شیربان . (یادداشت مؤلف ). نگهبان و محافظ شیر : گشته شروان شیروان لابل شرفوان از قیاس صورت بغداد و مصر از خیروان انگیخته . خاقانی .
شیروان . [ شیرْ ] (اِخ ) نام شهری در آذربایگان . در روایات بانی آنرا انوشیروان دانسته اند. پس از ویرانی شماخی اصل و قاعده ٔ شیروانات بوده، سالها سلاطین شیروان شاهیه در آنجا پادشاهی داشته اند و در اواخر صفویه انقراض یافتند. خاقانی شیروانی [ کذا ] مداح منوچهر و مردمان بزرگ در هر فن از آنجا به ظهور آمده اند. فخرالسالکین حاج زین العابدین سیاح صاحب بستان السیاحة و حدیقةالسیاحة و ریاض السیاحة از آنجاست، به این معنی صحیح شروان است نه شیروان . (از انجمن آرا) (از آنندراج ). شیروان غلطی است مشهور. (فرهنگ فارسی معین ). خاقانی شروانی گاه آنرا در مقام فخر شرف وان و شیروان آردو گاه در مقام مداعبه شَرْوان . و گوید : عیب شروان مکن که خاقانی هست از آن شهر کابتداش شر است . خاقانی . شروان . پایتخت شروانشاهیان که مطابق عهدنامه ٔ گلستان از ایران مجزا و به روسیه ملحق گردید (١٢٢٨ هَ . ق .). (یادداشت مؤلف ). و رجوع به شروان شود.