شیرمردی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیرمردی . [ م َ ] (حامص مرکب ) صفت شیرمرد. شجاعت و دلیری . دلاوری و پهلوانی و مردانگی : که کس در جهان کودکی نارسید بدین شیرمردی و گردی ندید. فردوسی . هَمَت شیرمردی هم اورنگ و پند زمانه پناهی زمانه گزند. فردوسی . هَمَت شیرمردی هَمَت رای و بند که هرگزبه جانت مبادا گزند. فردوسی . کنون شیرمردی بکار آیدت که با دشمنان کارزار آیدت . فردوسی . که این شیرمردی ز رنگ شب است مرا بازگشتی ز جنگ شب است . فردوسی . بدین شیرمردی و چندین خرد کمان مرا زیر پی بسپرد. فردوسی . شهر من شهر بزرگ است و زمینش نامدار مردمان شهر من در شیرمردی نامور. فرخی . با شیرمردیت سگ ابلیس صید کرد ای بیهنر بمیر که از گربه کمتری . سعدی . رضا به حکم قضا گر دهیم و گر ندهیم ازین کمند نشاید به شیرمردی رست . سعدی . گفتم به شیرمردی چشم از نظر بدوزم باتیر چشم خوبان تقوی سپر نباشد. سعدی . هر روبهی نیارد در راه عشق رفتن در راه عشق باید مردی و شیرمردی . سلمان ساوجی . رجوع به شیرمرد شود.