شیردل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیردل . [ دِ ] (ص مرکب ) شجاع و دلیر و باجرأت . (ناظم الاطباء). کنایه از شجاع و دلیر است . (انجمن آرا) (آنندراج ) (از برهان ). که دل شیر دارد. سخت شجاع . بس شجاع . سخت باجرأت . (یادداشت مؤلف ) : کدام است گفت از شما شیردل که آید سوی نیزه ٔ جان گسل . دقیقی . بدانید کاین شیردل رستم است بدین رزمگاه ازدرِ ماتم است . فردوسی . ز من پاسخ این بد به اسفندیار که ای شیردل مهتر نامدار. فردوسی . گر آسوده گردد سرافشان کند بسی شیردل را خروشان کند. فردوسی . برو تیز و آن شیردل را بگوی که ایدر ترا آمدن نیست روی . فردوسی . یکی شیردل لشکر جنگجوی همه سوی بیژن نهادند روی . فردوسی .