شیردار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیردار. (نف مرکب ) آنکه شیر می دهد و شیر دارد. (ناظم الاطباء). لبینة. لبون . لبونة. (منتهی الارب ). ◄ هر چیز که در آن شیر داخل کرده باشند، چنانکه نان و غیره . ◄ شیرمال (در تداول مردم قزوین ). رجوع به شیرمال شود. ◄ دارنده ٔ شیر. دارنده ٔ شیره . گیاه که شیره ٔ سفید دارد. ◄ (اِ مرکب ) مرکب از شیر (به معنی لبن ) و دار (به معنی درخت با تنه ٔ راست یا درخت مطلق ) نوعی از افرا که از آن مایعی چون شیر با مزه ٔ مطبوع استخراج شود. از ١٥٠٠ گزی تا ٢٦٠٠ گزی پراکنده است که در رودبار، دره ٔ چالوس، نور، کجور و در اطراف رشت شیرگاه به این نام گفته می شود. و در گرگان، میان دره، زیارت، کتول، گرگان، علی آباد، رامیان، حاجیلر، آنرا بزبرگ و بزوالک نامند و در آستاراککم و کیکم، و در لاهیجان آج و اج، و در کلاردشت پلت خوانند و در بندرگز زیندار تسمیه کنند. و نیز نامهای کرب، کرف، کرکو، گندلاش، پلاس، کرکف، آقچه قین بدان دهند. ♦ گیاهان شیردار؛ یتوعات . (گااوبا) (یادداشت مؤلف ).
شیردار. (نف مرکب ) شیربان . آنکه شیر (اسد) را نگه دارد. (یادداشت مؤلف ) : شیردار آورد به میدانگاه گرد بر گرد صف کشند سپاه . نظامی . شیرداران دو شیر مردم خوار یله کردند بر نشانه ٔ کار. نظامی . شیرداری از آن میانه دلیر تاج بنهاد در میان دو شیر. نظامی .