شیربچه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیربچه . [ب َچ ْ چ َ / چ ِ / ب َ چ َ / چ ِ ] (اِ مرکب ) بچه شیر. (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). شیر خردسال . شبل . (یادداشت مؤلف ). شیع. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ♦ امثال : از شیر نزاید جز شیربچه . (یادداشت مؤلف ). ◄ کنایه از پسر شجاع و دلیر. جوان که با کم سالی سخت باشجاعت و باجرأت باشد : نصر احمد سامانی را... برتخت ملک نشاندند به جای پدر، آن شیربچه ملک زاده ای سخت نیکو برآمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٠١). امیر محمود... آن شیربچه [ مسعود ] را به نان خوردن فرودآورد و بسیار بنواخت و بسیار تجمل فرمود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٠٩). تخت ملک پس از پدر مودود یافت و کینه ٔ او این شیربچه بازخواست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥١٣). بر آن پیکر شیربچه شگفت فروماند از دل نیایش گرفت . اسدی . شیربچه گر به زخم مور اجل رفت پیل فکن شیر مرغزار بماناد. خاقانی .