شیخ محمود شبستری | گلشن راز | بخش ۴۲ - تمثیل در بیان نکاح معنوی جسم با جان یا صورت با معنی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگرچه خور به چرخ چارمین است شعاعش نور و تدبیر زمین است طبیعتهای عنصر نزد خور نیست کواکب گرم و سرد و خشک وتر نیست عناصر جمله از وی گرم و سرد است سپید و سرخ و سبز و آل و زرد است بود حکمش روان چون شاه عادل که نه خارج توان گفتن نه داخل چو از تعدیل شد ارکان موافق ز حسنش نفس گویا گشت عاشق نکاح معنوی افتاد در دین جهان را نفس کلی داد کابین از ایشان میپدید آمد فصاحت علوم و نطق و اخلاق و صباحت ملاحت از جهان بیمثالی درآمد همچو رند لاابالی به شهرستان نیکویی علم زد همه ترتیب عالم را به هم زد گهی بر رخش حسن او شهسوار است گهی با نطق تیغ آبدار است چو در شخص است خوانندش ملاحت چو در لفظ است گویندش بلاغت ولی و شاه و درویش و توانگر همه در تحت حکم او مسخر درون حسن روی نیکوان چیست نه آن حسن است تنها گویی آن چیست جز از حق مینیاید دلربایی که شرکت نیست کس را در خدایی کجا شهوت دل مردم رباید که حق گه گه ز باطل مینماید مؤثر حق شناس اندر همه جای ز حد خویشتن بیرون منه پای حق اندر کسوت حق بین و حق دان حق اندر باطل آمد کار شیطان