شیخ محمود شبستری | کنز الحقایق | حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چه نیکو گفت آن پیر سخندان بدان عامی سرگردان و حیران که صوفی و امام و شیخ و زاهد سه ماهه دار و قرآن خوان و عابد مرقعپوش و صاحب تاج و کشکول میان مردمان گردیده مقبول خطیب و واعظ و مفتی و قاضی مدبر بر وقوف حال و ماضی همه گشتی و شد کارت به سامان کنون وقتست اگر گردی مسلمان مسلمانی ورای این مقام است بگویم با تو رمزی کان کدام است به کس مپسند آنچت نیست درخور مسلمانی همین استای برادر ولی ایمان ورای این و آنست که ایمان علم خاص الخاص جانست چو یشناسی یقین تو این معانی حقیقت سر ایمان را بدانی
چنین گویند مردی بود قصاب بخیلی کز بخیلی بود در تاب زکوه سیم و زر هرگز ندادی وگر دادی بسی منت نهادی جگربندی نهاده بود در پیش خریداریش آمد سخت درویش سوالش کرد آن درویش در بند که چند میفروشی این جگربند بدو گفتا کهای درویش بیمار زکاتم گشت واجب چار دینار بخر از من بدین مقدار این را زکاتم این بود بردار این را چو درمانده بد آن درویش حیران بدان مایه زکات از وی خرید آن گرفت و روی خود سوی هوا کرد بر آن قصاب بسیاری دعا کرد ولی زان پس بگفت ار بیع آنست خداوندا تو میدانی گرانست زکوتی باشد کانچنان به تزویر جزای آن چه باشد ویل و زنجیر زکوتی کانچنان باشد تمامت چه سنجد آن به میزان قیامت برد جان پدر تزویر بگذار مکش همچون خران بیفایده بار