شیخ بهایی | دیوان اشعار | مثنویات پراکنده | شماره ۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلم از قال و قیل گشته ملول ای خوشا خرقه و خوشا کشکول لوحش الله، ز سینه جوشیها یاد ایام خرقه پوشیها ای خوش ایام شام و مصر و حجاز فارغ از فکرهای دور و دراز باز گیرم شهنشهی از سر و ز کلاه نمد کنم افسر شود آن پوست تخته، تختم باز گردد از خواب، چشم بختم باز خاک بر فرق اعتبار کنم خنده بر وضع روزگار کنم