شیخ بهایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند از تلخی جان کندنم، از عاشقی واسوختند دی مفتیان شهر را تعلیم کردم مسئله و امروز اهل میکده، رندی ز من آموختند چون رشته ایمان من، بگسسته دیدند اهل کفر یک رشته از زنار خود، بر خرقه من دوختند یارب! چه فرخ طالعند، آنانکه در بازار عشق دردی خریدند و غم دنیای دون بفروختند در گوش اهل مدرسه، یارب! بهائی شب چه گفت؟ کامروز، آن بیچارگان اوراق خود را سوختند