شیخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ یا ش) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- مرد پیر.<BR>۲- مرد بزرگوار.<BR>۳- مرشد، عالم.<BR>۴- رییس طایفه. ج. شیوخ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ یا ش) [ ع. ] (ص.) ۱- مرد پیر. ۲- مرد بزرگوار. ۳- مرشد، عالم. ۴- رییس طایفه. ج. شیوخ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیخ . [ ش َ ] (اِخ ) لقب محمد رئیس عشیره ٔ بنی وطاس در مغرب (مراکش ). (از دائرةالمعارف اسلامی ).
شیخ . [ ش َ ] (اِخ ) لقب محمد المهدی رئیس حکومت شرفای سعدیین در مغرب (مراکش ). (از دائرةالمعارف اسلامی ).
شیخ . [ ش َ ] (اِخ ) ابن احمد اول ابن محمد اول .ششمین از شرفای حسنی مراکش از سال ١٠١٢ تا ١٠١٦ هَ . ق . با برادران خود ابوفارس و زیدان کشاکش داشت . رجوع به طبقات سلاطین لین پول و فرهنگ فارسی معین شود.
مترادف و متضاد واژهدان
مراد، مرشد آخوند، معمم، ملا پیر، سالخورده، کهنسال، مسن امیر، پیشوا، قاید (متضاد: شاب)
واژگان فارسی سره واژهدان
پیر