شیانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیانی . (ص نسبی ) منسوب به شیان، ایلی از کلهر، که خود نیز بچندین قبیله قسمت می شود: قبادی، باقرآبادی، چقائی، چگنه و قوجی که در شیان و قرامان منزل دارند. (جغرافیای غرب ایران ص ١٥٨). رجوع به ایل کلهر شود. ◄ منسوب است به شیان که قریه ای است در چهارفرسخی بخارا. (از انساب سمعانی ). رجوع به شیان شود.
شیانی . (اِ) شانی . (انجمن آرا). درمی ده هفت . (از اسدی ). نوعی مسکوک زر و سیم که در قدیم درخراسان رواج داشته، و آن دینار و درم ده هفت بوده . (از برهان ) (از ناظم الاطباء). زری ده هفت که در خراسان سکه میزده اند به وزن یک درهم . و شانی را نیز بهمین معنی در لغتنامه ها آورده اند و نمیدانم دو کلمه است بیک معنی یا یکی تصحیف دیگری است . (یادداشت مؤلف ). درمی بوده بخراسان و عیار آن ده هفت، و در بعضی نسخه هادرمی است از نقره ٔ خالص . (صحاح الفرس ). شانی، یعنی درم ده هفت . (رشیدی ) (اوبهی ) (جهانگیری ) : به اندازه ٔ لشکر او نبودی گر از خاک و از گل زدندی شیانی . فرخی . پس هر پنجره بنهاده برافشاندن را بدره و تنگ بهم پر ز شیانی و شکر. فرخی . با نام او و کنیت او ملک ساخته ست چون سکه با شیانی و چون مهر با نگین . فرخی . بجای خیمه شیانی نهاد بر اشتر بجای موکب گوهر نهاد بر استر. عنصری . چون تو نیَم که خدمت کهتر کنی و مهتر از بهر دو شیانی وز بهر یک دواری . منوچهری . باران چون شیانی بارد بروز باد چون کف ّ راد احمد عبدالصمد بود. منوچهری . ترا گر شیانی ندادم نگارا شیان من اینک بگیر این شیانی . زینبی .