شگون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شگون . [ ش ُ] (اِ) فال نیک . تفأل خیر. فال میمون و مبارک . (ناظم الاطباء) (از برهان ). طیره . آغال . اغور. (یادداشت مؤلف ). تفأل گرفتن به آواز و پرواز و جز آن و به صورت شگن هم آمده و این مشترک است در هندی و با لفظ نهادن و گرفتن و کردن مستعمل . (آنندراج ) : صباح هفته اگر جام لاله گون باشد تمام هفته به عیش و طرب شگون باشد. (از فرهنگ جهانگیری ). ♦ شگون بد ؛ تطیر.طیره . تشأم . (از یادداشت مؤلف ). ♦ شگون بد یا خوب زدن ؛ فال بد یا خوب زدن . (یادداشت مؤلف ). ♦ شگون زدن ؛ فال زدن . (یادداشت مؤلف ). ♦ شگون کردن ؛ به فال نیک داشتن : یک نوبرم ز نخل مراد تو آرزوست تلخی بگو که تا به قیامت شگون کنم . باقر کاشی (از آنندراج ). آسیبی از خمار نیابد تمام عمر هر کس که ازکف تو ایاغی شگون کند. علی خراسانی (از آنندراج ). ♦ شگون گرفتن ؛ فال گرفتن . تفأل کردن : بگرفته ام شگون طپشی تازه در دل است شاید که آب رفته بیاید به جوی ما. واله هروی (از آنندراج ). ♦ شگون گیر ؛ آنکه به شگون کار کند. (آنندراج ) : درگذشتن نتواند نگه از کشته ٔ او تا تسلی ندهد چشم شگون گیر مرا. ظهوری (از آنندراج ). ♦ شگون نهادن ؛ فال گرفتن . تفأل : فال زدم که از هوس کشته شوم به یک نفس هم ز لب تو این سخن به که شگون نهد کسی . بابافغانی (از آنندراج ). ♦ بدشگونی کردن ؛ فال بد زدن . تطیر.(یادداشت مؤلف ).