شگوفه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شگوفه . [ ش ِ ف َ / ف ِ ] (اِ) شکوفه . (ناظم الاطباء). گل درخت میوه . ◄ مطلق غنچه و گل . (آنندراج ). رجوع به شکوفه شود. ♦ شگوفه رنگ ؛ کنایه از سفید است . (آنندراج ) : شگوفه رنگ شد مویت چو سرو آن به که برنایی به رعنایی که بر پیران نزیبد کسوت زیبا. جمال الدین سلمان (از آنندراج ). ♦ شگوفه ٔ سر کودک ؛ بیماری که موی سر و موی مژه را می ریزاند. (ناظم الاطباء). ♦ شگوفه کردن ؛ شکوفه کردن . (ناظم الاطباء). رجوع به ماده ٔ شکوفه کردن شود. ◄ به معنی قی نیز آمده . (آنندراج ). شکوفه . اشکوفه . رجوع به شکوفه شود.