شگفتی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ش گِ) (حامص.) تعجب، حیرت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ش گِ) (حامص.) تعجب، حیرت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شگفتی . [ ش ِ گ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سکمن آباد بخش حومه ٔ شهرستان خوی . سکنه ٔ آن ١٣٨ تن . آب آن از آقچای و چشمه . محصول عمده ٔ آنجا غلات و حبوب . صنایع دستی زنان جاجیم بافی و راه آنجا اتومبیل رو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
شگفتی . [ ] (اِخ ) نام ستاره ای است بر گردن قیطس که از قدر دویم بنوبت تا قدر هشتم شود و نیز رنگ از زرد به سرخ گرداند. (یادداشت مؤلف ).
شگفتی . [ ش ِ گ ِ ] (حامص، اِ) تعجب . (ناظم الاطباء). شگفت . (آنندراج ). استعجاب . (یادداشت مؤلف ) : شگفتی در آن بود کاسب سیاه نمی داشت خود را ازآتش نگاه . فردوسی . ببردند هم درزمان نزد شاه بدو کرد شاه از شگفتی نگاه . فردوسی . ♦ از شگفتی ماندن ؛ در حیرت و تعجب ماندن : چنان از شگفتی بر او بر بماند بسی آفرینها بر او بر بخواند. فردوسی . ♦ اندر (در) شگفتی ماندن ؛در تعجب ماندن . حیران ماندن . حیرت زده شدن : ز گفتار او در شگفتی بماند برو بر جهان آفرین را بخواند. فردوسی . چو قیدافه آن نامه را بربخواند ز گفتار او در شگفتی بماند. فردوسی . فرستاده اندر شگفتی بماند فراوان بدو نام یزدان بخواند. فردوسی . چو شاه جهان نامه ها را بخواند ز گفتارشان در شگفتی بماند. فردوسی . از آن نامه اندر شگفتی بماند فرستاد و ایرانیان را بخواند. فردوسی . ♦ پرشگفتی ؛ سخت شگفت انگیز. پر از چیزهای شگفت آور و عجیب و غریب : جهان پرشگفتی است چون بنگری ندارد کسی آلت داوری . فردوسی . ♦ شگفتی آمدن ؛ تعجب دست دادن . شگفت آوردن : چه باشد گر تو یار نو گرفتی نیاید مر مرا زین بس شگفتی . (ویس و رامین ). ♦ شگفتی داشتن ؛ تعجب داشتن . تعجب کردن : بگفت ار پلنگم زبون است و مار وگر پیل و کرکس، شگفتی مدار. (بوستان ). ♦ شگفتی گرفتن ؛ دچار شگفتی شدن : بگویم همین داستان شگفت کنون مرد دانا شگفتی گرفت . فردوسی . ♦ شگفتی نماینده ؛ تعجب آور. تعجب نما. نشان دهنده ٔ شگفتی : پدید آمد این گنبد تیزرو شگفتی نماینده ٔ نو به نو. فردوسی . ♦ شگفتی نمودن ؛ تعجب نمودن . حیرت کردن . (یادداشت مؤلف ). تفکه .استعجاب . (تاج المصادر بیهقی ). اعجاب . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). استعجاب . (یادداشت مؤلف ) (المصادر زوزنی ) : کسری و حاضران شگفتی نمودند عظیم .(کلیله و دمنه ). ۩ چیزها یا امور شگفت انگیز نشان دادن : زمین رابلندی نبد جایگاه یکی مرکزی تیره بود و سیاه ستاره به سربر شگفتی نمود به خاک اندرون روشنایی فزود. فردوسی . بفرمود پس تا شگفتی بسی نمودند گرشاسب را هر کسی . اسدی . ◄ هر چیز حیرت انگیز. (ناظم الاطباء). اعجوبه . (یادداشت مؤلف ). مایه ٔ حیرت : برفت آفتاب از جهان ناپدید چه داند کسی کآن شگفتی ندید. دقیقی . دمادم به ده شب پس یکدگر همی خواب دید این شگفتی نگر. فردوسی . فراوان شگفتی رسیدم بسر ندیدم جهان را مگر بر گذر. فردوسی . به گودرز پس گفت گیو ای پدر چه آمد مرا از شگفتی به سر. فردوسی . که چونین شگفتی نبیند کسی وگر در زمانه بماند بسی . فردوسی . چو بوسید شد در زمان ناپدید کس اندر جهان این شگفتی ندید. فردوسی . ز کارنامه ٔ تو آرم این شگفتیها بلی ز دریا آرند لؤلؤ شهوار. اسکافی (از تاریخ بیهقی ص ٢٨١). شگفتی بس است این چنین گونه گون که آن کس جز ایزدنداند که چون . اسدی . گواهی دهم کین شگفتی درست هم از فر ایران شه و بخت تست . اسدی . اگر شگفتیها بایدت بپوی زمین وگر عجایبها بایدت بجوی جهان . قطران تبریزی . شگفتی نگه کن به کار جهان و زو گیر بر کار خویش اعتبار. ناصرخسرو. غایت موی من سپید بود زین شگفتی همی شوم دلتنگ . ناصرخسرو. بپرسید از نشان و کوه و دشتش شگفتیها که بود از سرگذشتش . نظامی . ◄ (ص ) عجیب . نادر و حیرت انگیز. (ناظم الاطباء). عجیب . عجب . (یادداشت مؤلف ). تعجب آور : نباشد زین زمانه بس شگفتی اگر بر ما ببارد آذرخشا. رودکی . همی گفت هر کس که این پهلوان شگفتی دلیری است به از گوان . فردوسی . بدو گفت کز بچه ٔ اژدها شگفتی نباشد چنین کارها. فردوسی . شگفتی تر از کار من در جهان نبیند کسی آشکار و نهان . فردوسی . گر چو تو شیعت ایشان نبوم من، نیست بس شگفتی که نه من امت ایشانم . ناصرخسرو. سر او پای و پای او سر شد وین شگفتی که او گهر باشد. مسعودسعد. شب از ماه بربست پیرایه ای شگفتی بود نور در سایه ای . نظامی (از آنندراج ). ♦ شگفتی فروماندن ؛ حیران شدن . در حیرت و بهت فروماندن . غرق حیرت و بهت گشتن : بزرگان همه آفرین خواندند شگفتی ز فرش فروماندند. فردوسی . شگفتی فروماند سرو یمن همیدون دلیران آن انجمن . فردوسی . ♦ شگفتی فرومانده ؛ غرق حیرت وتعجب شده . مات و مبهوت مانده : همه پهلوانان ایران سپاه شگفتی فرومانده از کار شاه . فردوسی . ♦ شگفتی ماندن ؛ شگفت ماندن . حیران ماندن . حیرت زده شدن : شگفتی در او ماند جمشید کی بسی آفرین کرد بر نیک پی . فردوسی . سپهبد شگفتی بماند اندر او بدو گفت کای ماه پیکارجو. فردوسی . شگفتی ماند از آن نیرنگ سازی گذشت اندیشه ٔ کارش ز بازی . نظامی . ملک زآن ماده شیران شکاری شگفتی مانده در چابک سواری . نظامی . ◄ طرفه . نوظهور. بدیع. چیز بدیع و نو : در آرزوی آنکه بینی شگفتیی بر منظری نشسته و چشمت به پنجره . ناصرخسرو. چو سالش پنج شد در هر شگفتی تماشا کردی و عبرت گرفتی . نظامی . بسی گشتیم در خرگاه شش طاق شگفتی ها بسی دیدم در آفاق . نظامی . ◄ (ق ) بطور عجیب . (ناظم الاطباء). ◄ (صوت ) تعجب . عجب . (آنندراج ). عجب ! تعجب ! مایه ٔ شگفتی است ! جای تعجب است ! (یادداشت مؤلف ). ♦ ای شگفتی ؛ ای شگفت ! شگفتا! عجبا! : جهان ای شگفتی ! به مردم نکوست چو بینی همه درد مردم از اوست . اسدی .