شگفت آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شگفت آمدن . [ ش ِ گ ِ / گ ُ م َ دَ ] (مص مرکب ) عجیب آمدن . عجیب و غریب نمودن . شگفت انگیز بنظررسیدن . تعجب آور دیدن . (یادداشت مؤلف ). عارض شدن حالت شگفتی بر کسی . تعجب عارض شدن بر کسی : سپهبد به گفتار او بنگرید شگفت آمدش کاین سخنها شنید. فردوسی . بسی چیز دیگر نهانی بگفت وز این آگهی آمد او را شگفت . فردوسی . شگفت آمدش گفت خاقان چین ترا کرد از این پادشاهی گزین . فردوسی . دلت را همی گر شگفت آید این به چشم خرد خویشتن را ببین . اسدی . چون به اوج هوا رسیدند مردمان را از ایشان شگفت آمد. (کلیله و دمنه ). قاضی را از این سخن شگفت آمد. (کلیله و دمنه ). شگفت آید مرا گر یار من نیست دلم چون برد اگر دلدار من نیست . نظامی . شگفت آمدم کو قوی حال بود خداوند جاه و زر و مال بود. سعدی . تبسم کنان دست بر لب گرفت کزو هرچه دیدی نیاید شگفت . سعدی . شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا. (گلستان ).