شگرفی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شگرفی . [ ش َ / ش ِ گ َ ] (حامص ) خوبی . نیکویی . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ) : همه روز این شگرفی بودکارش همه عمر این روش بود اختیارش . نظامی . ◄ زیبایی . (یادداشت مؤلف ) (ناظم الاطباء). اعلایی . (ناظم الاطباء) : رخش حسن ای جان شگرفی را به میدان درفکن گوی کن سرها و گوها را به چوگان درفکن . خاقانی (دیوان ص ٦٤٩). گه به زبان دیگران وعده ٔ خوش همی دهی گه به شگرفی و تری هوش مرا همی بری . خاقانی . کز شگرفی و دلبری و کشی بود یاری سزای نازکشی . نظامی . رخ و زلفت از شگرفی صفت بهار دارد خنک آنکه سروقدی چو تو در کنار دارد. کمال الدین اسماعیل . ◄ احتشام . بزرگی . حشمت . (یادداشت مؤلف ) : جوان است و با مروت و شگرفی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٠٦). ◄ زیرکی .جلدی . چابکی . (یادداشت مؤلف ). ♦ شگرفی کردن ؛ زیرکی و جلدی در کاری کردن . (انجمن آرا). جلدی . چستی . ناشکیبایی . چالاکی . (یادداشت مؤلف ) : شگرفی کرد تا خازن خبر داشت به یاقوت از عقیقش مهر برداشت . نظامی (از انجمن آرا). بسی کردم شگرفیها که شاید که گویم با توأم شرمی نیاید. نظامی . جهد بسی کرد و شگرفی بسی تا کند از ما به تکلف کسی . نظامی . ♦ شگرفی نمودن ؛ جدیّت نشان دادن . جهد و کوشش کردن . کوشش بکار بردن : کیسه بری چند شگرفی نمود هیچ شگرفیش نمی کرد سود. نظامی . رجوع به ترکیب شگرفی کردن شود.