شگال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ) (اِ.) نک شغال.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ) (اِ.) نک شغال.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شگال . [ ش ِ ] (اِ) شکاف و سوراخهای عمیق که به سبب سیل و توجبه در زمین بهم رسد. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) : چگونه یازد بدخواه بر تو دست جدل چگونه دارد بدگوی باتو پای جدال که شیر رایت قهرت چو چشم بگشاید فروشوند هزبران به گوشهای شگال . انوری (از جهانگیری ). ◄ چدار و بندی که در دست و پای اسبان نهند. (آنندراج ) (از برهان ) (ناظم الاطباء).
شگال . [ ش ُ ] (اِ) زغال . انگِشت . (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) : گردد از فرّ شما گوهر الماس جمد گردد از سهم شما دانه ٔ یاقوت شگال . ازرقی هروی (از جهانگیری ). ◄ نشخوار یعنی آنچه از علوفه ای که گاو و گوسپند و شتر و جز آن خورده درگلو آرند بخایند. (ناظم الاطباء) (از برهان ) (از آنندراج ). نشخوار. (از فرهنگ جهانگیری ).
شگال . [ ش َ ] (اِ) شغال . (آنندراج ) (از برهان ) (غیاث ) (از فرهنگ جهانگیری ). جنسی از روباه و به سگ ماند و سرخ گون باشد و موی او نیز با موی روباه بیامیزند. (لغت فرس اسدی ). شغا : امیران کامران دلیران کامجوی هزبران تیزچنگ سواران کامکار یکی پیش او به پای یکی در جهان جهان یکی چون شگال نرم یکی چون پیاده خوار. فرخی . کجا حمله ٔ او بود چه کوهی چه مصافی کجا هیبت او بود چه شیری چه شگالی . فرخی (از فرهنگ اسدی ). هر کو سرش از طاعت آن شیر بتابد گر شیر نر است او بخورد ماده شگالش . ناصرخسرو. نه بیش از شیر باشد گرچه باشد دونده پیش شیر اندر شگالی . ناصرخسرو. درمان تو آن است که تا با تو زمانه شیری بسگالد نسگالی تو شگالی . ناصرخسرو. مکن تو فرق ز پیر و جوان که نکند فرق شگال گرسنه انگور طایفی ز چکاک . ناصرخسرو. میان اتباع او دو شگال بودند. (کلیله و دمنه ). پرهیز نیست در دل ما جابگیر جز جایی که نارسان چو شگالیم بر وننگ . سوزنی . تو چون شگال بادی و انگور رزق تو تو بر زمین همی شو و رزق تو بر وننگ . سوزنی . شیر شرزه با او شگال ماده نمودی . (سندبادنامه ص ٣١٨). انگور شگال خورد و پنبه روباه . (سندبادنامه ص ٨٠). هست این شکارنامه ٔ شه کو به صیدگاه از مغز شیر شرزه دهد طعمه ٔ شگال . امیرخسرو (از جهانگیری ). و رجوع به شغال و شکال شود.