شکیفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکیفتن . [ ش ِ ت َ ] (مص ) شکیبیدن . شکیبایی داشتن . صبر کردن . تاب آوردن . تحمل کردن . (یادداشت مؤلف ). صبر کردن . (برهان ) (آنندراج ) (غیاث ). آرام گرفتن . (برهان ) : تو با تاج بر تخت نشکیفتی خرد را بدینگونه بفریفتی . فردوسی . لشکر مسعود و ستوران از تشنگی به ستوه آمدند و با زخم شمشیر ایشان نمی شکیفتند. عاقبت پشت بدادند. (راحةالصدور راوندی ). ♦ شکیفتن از چیزی یا کسی ؛ صبر و تحمل کردن : دل گرمش به آب سرد فریفت تشنه ای کو از آب سرد شکیفت . نظامی . خاک درگاهت دلم را می فریفت خاک روی کو ز خاکت می شکیفت . مولوی . ♦ نشکیفتن از کسی یا چیزی ؛ نسبت به او بی قرار و آرام بودن . آرام نداشتن از او. غافل نماندن از او : نبودی جدا یکزمان از پدر پدر نیز نشکیفتی از پسر. فردوسی . خرد را چنین خیره بفریفتند از افزودن گنج نشکیفتند. فردوسی . سپاه مرا خیره بفریفتی ز بدگوهر خویش نشکیفتی . فردوسی . ورا نیز بندوی بفریفتی ز بند اندر از چاه نشکیفتی . فردوسی . مردیش مردمیش را بفریفت مرد بود از دم زنان نشکیفت . نظامی . وسوسه کرد و مر ایشان را فریفت آه کز یاران نمی باید شکیفت . مولوی . مرا پنج روز این پسر دل فریفت ز مهرش چنانم که نتوان شکیفت . سعدی . ◄ حیران شدن . تعجب کردن . متعجب گشتن . شگفتیدن . (یادداشت مؤلف ) : بدان خیره گشتی و بفریفتی به سحر چنان سخت بشکیفتی . شمسی (یوسف و زلیخا). و رجوع به شگفتیدن شود.