شکیبنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکیبنده . [ ش ِ /ش َ ب َ دَ / دِ ] (نف ) صبرکننده و تحمل نماینده . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از برهان ). قانع. صابر. صبور. شکیبا. بردبار. متحمل . (یادداشت مؤلف ) : زچرخ آن نیابی شکیبنده باش به امید خود را فریبنده باش . نظامی . چو از مرگ بسیار یاد آوری شکیبنده باشی در آن داوری . نظامی . زن پاکدامن تر از بوی مشک شکیبنده با من به یک نان خشک . نظامی . ♦ شکیبنده شدن ؛ قانع شدن . صبر کردن : چون شکیبنده شد در آن باره دل ز مردم برید یکباره . نظامی . تو در کنج کاشانه پنهان شوی شکیبنده چون شخص بیجان شوی . نظامی .