شکرشکن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. ش کَ) (ص فا.) کنایه از: شیرین سخن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. ش کَ) (ص فا.) کنایه از: شیرین سخن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکرشکن . [ ش َ ک َ / ش َک ْ ک َ ش ِ ک َ ] (نف مرکب ) شکننده ٔ شکر. که شکر بشکندو بخورد. شکرخوار: طوطی شکرشکن . (یادداشت مؤلف ). ♦ شکرشکن شدن ؛ شیرین کام شدن به مناسبت شکستن و خوردن شکر. و در بیت ذیل مراد شیرین کامی سخنوران هند است از شکر گفته های حافظ : شکّرشکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله میرود. حافظ. ◄ شکننده ٔ قیمت و ارج شکر در شیرینی : خطت به لب شکرشکن مشک ختن . (یادداشت مؤلف ) : همان معشوق زیبا یار او بود بت شکّرشکن دلدار او بود. نظامی . هیچ را نام کرده کاین دهن است نوش در خنده کاین شکرشکن است . نظامی . شکّرشکنی به هرچه خواهی لشکرشکن از شکر چه خواهی . نظامی . به شکّر نشکند شیرینی کس لب شیرین بود شکّرشکن بس . نظامی . لب لعل عناب شکّرشکن زده بوسه بر فندق بی دهن . نظامی . ◄ شیرین سخن . (آنندراج ). سخت خوش بیان . شیرین گفتار. (ناظم الاطباء) : شکّرشکن است یا سخنگوی من است عنبرذقن است یا سمنبوی من است . ابوالطیب مصعبی . بس که ازغم رنگ بستم دور از آن شکّرشکن سبز شد چون بال طوطی استخوانها در تنم . مفید بلخی (از آنندراج ). اما ناقلان آثار و راویان اخبار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار چنین روایت کنند...(یادداشت مؤلف ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی