شکرستان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکرستان . [ ش َ ک َ /ش َک ْ ک َ رِ ] (اِ مرکب ) شکرخیز. (از آنندراج ). جایی که نیشکر زراعت میکنند. (ناظم الاطباء) : گر درون سوخته ای با تو برآرد نفسی چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی . سعدی . طوطیان در شکّرستان کامرانی میکنند در تحسر دست بر سر میزند مسکین مگس . حافظ. ◄ کنایه از لب و دهان معشوق : بر شکّرت از پرّ مگس پرده چه سازی ای من مگس آن شکرستان که تو داری . خاقانی . گرچه شکرخنده زد بر دم چو آتشم آتش من مگذراد بر شکرستان او. خاقانی . شاهد دل درآمد از در من بند لعل از شکرستان بگشاد. خاقانی . ◄ در بیت ذیل کنایه از وجود معشوق و محبوب است بمناسبت ظرافت و شیرینی و نظافت اندام و حرکات و سکنات : دارند به دور شکرستان تو خوبان چون نیشکر انگشت تحیر به دهنها. خواجه آصفی (از آنندراج ). ◄ سخت خوش خنده . خوش محضر. شکرخنده . با خنده ٔ شیرین : بخندید، و شکرستانی بود [ مسعود ] در همه ٔ حالها. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٦٢). گفت شیرین سخن جوانی بود کز ظریفی شَکَرْسِتانی بود. نظامی . گر نمکدان پرشکر خواهی مپرس تلخیی کآن شکّرستان میکند. سعدی . ◄ کارخانه ٔ شکرسازی . (ناظم الاطباء). ◄ جایی که شکر فراوان باشد. شکرزار. (فرهنگ فارسی معین ).