شکرریزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکرریزی . [ ش َ ک َ ] (حامص مرکب ) حالت و عمل و صفت و صنعت شکرریز. قنادی . (یادداشت مؤلف ). ◄ گفتار خوش و سخنان شیرین و نرم و آهسته . (از برهان ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ). ◄ نکاح . بزم . سور : گر نیَم محرم شکرریزی پاسدار شهم به شب خیزی . نظامی . ◄ نثار کردن در عروسی و سور : نثار اشک من هر شب شکرریز است پنهانی که همت را زناشوییست از زانو و پیشانی . خاقانی . ♦ شکرریزی کردن ؛ شکرریز کردن . نثار کردن : وآنکه ازبهر این دل انگیزی کرد بر تازه گل شکرریزی . نظامی . ۩ از دهان شکرریختن . سخن شیرین گفتن . آواز خوش و دلنشین خواندن . شعر دلپسند و شیرین گفتن : بگشا پسته ٔ خندان و شکرریزی کن خلق را از دهن خویش مینداز به شک . حافظ. ◄ گریه ای را گویند که از روی شادی و خوشحالی کنند. (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء).