شکررنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکررنگ . [ ش َ ک َرْ، رَ ] (ص مرکب ) ناخوش و بیزار. (آنندراج ) (غیاث ) : شمایل تو مرا کشت وین همه فتنه از آن کلاه کژ و تکمه ٔ شکررنگ است . امیرخسرو دهلوی (از آنندراج ). خنده را از دهنش تاب جدایی نبود این گل از غنچه شکررنگ برون می آید. غنیمت (از آنندراج ). ◄ خجل . شرمگین . (فرهنگ فارسی معین ). بمناسبت عارض شدن سرخی شرم بر رخسار.