شومی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) یک بغل غله که چاهخو و دشتبان هنگام برداشت و پیش از کوبیدن غله بردارند و آن عبارت از<BR>۵- - ۶ من تبریز غلهاست.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) یک بغل غله که چاهخو و دشتبان هنگام برداشت و پیش از کوبیدن غله بردارند و آن عبارت از ۵- - ۶ من تبریز غلهاست.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شومی . (اِ) (اصطلاح کشاورزی ) یک بغل غله که چاهخو ودشتبان هنگام برداشت و پیش از کوبیدن غله بردارند وآن پنج شش من تبریز غله است . (فرهنگ فارسی معین ).
شومی .(حامص ) بدفالی . بدی و شرارت : شومی نفس ؛ شرارت نفس . (ناظم الاطباء). نحوست . اگرچه شوم مصدر است و حاجت به یای مصدری ندارد لیکن فارسیان در اواخر بعضی مصادر عربی که در محاوره ٔ خود بمعنی اسم فاعل و اسم مفعول مستعمل میکنند یای مصدری بطور فارسی زیاده میسازند، چنانکه خلاص خلاصی و سلامت سلامتی، همچنین شوم و شومی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). بدیمنی . نحوست : به شومی بزاد و به شومی بمرد همان تخت شاهی پسر راسپرد. فردوسی . مشو یار بدبخت وکم بوده چیز که از شومیش بهره یابی تو نیز. اسدی . ای امتی ز جهل عدوی رسول خویش حیران من از جهالت و شومی شما شدم . ناصرخسرو. وز شومی او همی برون آید از شاخ بجای برگ او ماری . ناصرخسرو. آدمی و جهل و جور و شومی را جان تو بدبخت خاک مسنون شد. ناصرخسرو. در آن سال باران نیامد و قحطشد، ایشان گفتند از شومی پیغمبران است . (قصص الانبیاء ص ٣٢٠). پس بیمار شد [ شیرویه ] و شومی آن ناپاکی او را دریافت و علت طاعون پدید آمد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٠٨). همه را به غزنه بردند تا جهانیان از شومی شقاق و نقض میثاق ایشان اعتبار گیرند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٦٥). اما بموجب آنکه پرورده ٔ نعمت این خاندانم نخواهم که به شومی خون من گرفتار آیی . (گلستان ).