شوشه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شوشه . [ شو ش َ / ش ِ ] (اِ) شفشه و سبیکه ٔ طلا و نقره و امثال آن و آن جسد گداخته باشد که در ناوچه ٔ آهنین ریزند. (برهان ). سباک زر و نقره و آهن و غیره . (غیاث اللغات ). شفشه ٔ طلا و نقره وامثال آن و آن را شمش و سباک نیز گویند. (فرهنگ جهانگیری ). سبیکه ٔ زر. (اسدی ) (رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). سبکه ٔ طلا و نقره . (فهرست مخزن الادویه ). سوفچه . شوش : شوشه ٔ سیم . شوشه ٔ زر. سبیکه ٔ نقره . شمش نقره .شمش زر یا سیم . خفچه . (یادداشت مؤلف ) : بر او بافته شوشه ٔ سیم و زر به شوشه درون نابسوده گهر. فردوسی . به تنگی یک اندر دگر بافته بچاره سر شوشه برتافته . فردوسی . همه ٔ شوشه ٔ طاقها سیم و زر به زر اندرون چند گونه گهر. فردوسی . دو خرگه نمد خرد چوبش ز زر همه بندشان شوشه های گهر. اسدی . دو بازو چو دو ماهی سیم بود تو گوئی که دو شوشه ٔ سیم بود. شمسی (یوسف و زلیخا). و زر به شوشه ها و سبیکه ها می کردند. (مجمل التواریخ والقصص ). به آتش بر آن شوشه ٔ مشک سنج چو مار سیه بر سر چاه گنج . نظامی (شرفنامه ص ٣٠٣). ◄ قطعه ٔ شمش و زر. (ولف ) : چو پیدا شد آن شوشه ٔ تاج شید جهان شد بسان بلور سفید. فردوسی . ◄ هر چیز شبیه به شمش . (فرهنگ فارسی معین ) : شوشه های زکال مشکین رنگ گرد آتش چو گرد آینه زنگ . نظامی . ♦ شوشه اندام ؛ که اندامی چون شوشه دارد. نازک اندام : بدان نازک میان شوشه اندام ولیکن شوشه ای از نقره ٔ خام . نظامی . ♦ شوشه خیار؛ خیار شمش . خیار چنبر. خیار زه . شمشیر خیار. (یادداشت مؤلف ). ♦ شوشه ٔ زر؛ شمش طلا. ۩ تار زرّین : شکیبایی اندر همه کارها به از شوشه ٔ زر به خروارها. ابوشکور. همان شوشه ٔ زر بر او بافته به گوهر سر شوشه برتافته . فردوسی . یکی جامه افکنده بد زربفت به رش بودبالاش پنجاه وهفت . فردوسی . به گوهر همه ریشه ها بافته زبر شوشه ٔ زر بر او تافته . اسدی . یکی خانه ای دید از لاژورد برآورده از شوشه ٔ زر زرد. اسدی . و از گرد بر گرد شوشه های زر به مروارید و جوهرمرصع بکرد. (مجمل التواریخ والقصص ). بجهد شیشه ٔ سیماب گر در او ریزی به شیشه ٔ توکند شوشه های زر تسلیم . سوزنی . در کوره ٔآتش چه عجب شوشه ٔ زر وز شوشه ٔ زر کوره ٔ آتش عجب است . خاقانی . پشت مالیده ای چو شوشه ٔ زر شکم اندوده ای به شیر و شکر. نظامی . سوسن از بهر تاج نرگس مست شوشه ٔ زر نهاده بر کف دست . نظامی . ♦ شوشه ٔ زرین ؛ شمش طلایی : هندوان را آتش رخشنده روید شاخ رمح زنگیان را شوشه ٔ زرین برآید خیزران . فرخی . خاقانی اسیر یار زرگرنسب است دل کوره و تن شوشه ٔ زرین سلب است . خاقانی . ♦ شوشه ٔ سیم ؛ شمش نقره : شوشه ٔ سیم نکوتر بر تو یا گه سیم شاخ بادام به آیین تر یا شاخ چنار. فرخی . ♦ شوشه ٔ سیمین ؛ شمش نقره ای : آب گلفهشنگ گشته ست از فسردن ای شگفت همچنان چون شوشه ٔ سیمین نگون آویخته . فرالاوی . ◄ هر چیز طولانی و کوتاه، مانند لوح مزار و محراب مسجد و تخته ٔ حمام و امثال آن .(برهان ). هرچه طولانی باشد مثل صورت قبر. (از جهانگیری ). ◄ نشان و علامتی که بر سر قبر شهدا برپای کنند. (از برهان ) (از رشیدی ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (از جهانگیری ) (از فرهنگ اسدی ) : نهی دست بر شوشه ٔ خاک من بیاد آری از گوهر پاک من . نظامی . در شوشه ٔ تربتش بصد رنج پیچیده چنانکه مار بر گنج . نظامی . دمد لاله از شوشه ٔ خاک من گیا روید از گوشه ٔ خاک من . خواجوی کرمانی . ◄ ریزه ٔ هر چیز. (برهان ) (جهانگیری ) (اسدی ) (رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ هر پشته ٔ بلند را گویند عموماً و پشته ٔ ریگ و خاشاک را خصوصاً. (برهان ) (جهانگیری ). توده و پشته ٔ هر چیز. (غیاث اللغات ). پشته . بلندی . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ آبی که در زمستان بر سر ناودان یخ بندد و آویزان شود. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ شوش در تداول مردم قزوین . ترکه . شاخ تر باریک . ترکه ٔ شاخ تر انعطاف پذیر و کلمه ٔ شوشه در قسمتهای دیگر ایران فراموش شده و درآذربایجان مانده است . (یادداشت مؤلف ) : از آن دسته برآمد شوشه ٔ نار درختی گشت و بار آورد بسیار. نظامی . چید از آن میوه های نوشین بار خورد از آن شوشه های شیرین کار. نظامی . یکی خرگه از شوشه ٔ سرخ بید در آن خرگه افشانده خاک سپید. نظامی . ◄ مفتول گلابتون . (یادداشت مؤلف ) : خانه واری حصیر از شوشه ٔ زرکشیده افکنده و به در و لعل و پیروزه ترصیع کرده . (چهارمقاله ).