شوخ رو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شوخ رو. (ص مرکب ) شوخ روی . بی باک و گستاخ . (ناظم الاطباء). جسور. گستاخ . متهور. بی باک . ◄ وقح . وقیح . (از تاج المصادر بیهقی ). سرتخ . سمج . بیشرم [ : مردم ساروان به خراسان ] مردمانی اند شوخ روی و جنگی و دزدپیشه و ستیزه کار و بی وفا و خون خواره . (حدود العالم ). و مردمان روستا [ به ایلاق در ماوراءالنهر ] بیشتر کیش سپیدجامگان دارند و مردمانی اند جنگی و شوخ روی . (حدود العالم ). و این ترکان گنجینه، مردمانی اند دزدپیشه، کاروان شکن و شوخ روی و اندر آن دزدی جوانمردپیشه . (حدود العالم ). جهانجوی گفت ای بد شوخ روی ز من هرچه بینی تو فردا بگوی . فردوسی . بیامد فرستاده ٔ شوخ روی سر تور بنهاد در پیش اوی . فردوسی . با دیلمان به لاسگری اشتلم کند گر داند ار نداند آن شوخ روی شنگ . سوزنی . اما تو خود مهمان شوخ روی وقح افتاده ای اگر من جمله ٔ اوراق و اثمار بر تو نثار کنم تو سیر نگردی . (سندبادنامه ص ١٦٩). رجل سفیق الوجه ؛ مرد شوخ روی بی شرم . (منتهی الارب ).